Monday، June 22، 2009

دردهای شرقی پیامبری از مجارستان

هستم. نمرده ام. نرفته ام.

آن وقت هایی نوشته ام که احساس خوبی داشته ام و البته جدای از اینکه هنوز تحویل ندادن پروژه پایان تحصیل، انتظار برای رسیدن آن احساس خوب را طولانی تر کرده، طبیعی است که حوادث این روزها هم شرایط را برای نوشتن فراهم نمی کند.

اما اگر ما، روشنفکرنماهای دوریالی که قابلیت میخ زدن دو تخته چوب به یکدیگر را هم نداریم و با چهار خط خواندن و دو دقیقه شنیدن و دیدن احساس می کنیم به محفل فلاسفه تعلق داریم، ننویسیم، همین دو لیتر باد را هم از قشاء لاستیکی مان در داده ایم و پشم گشته ایم.


"ژگر" معجزتی است از مجارستان که در "جستجوهای زنجیره ای" یافتمش. یعنی در LastFM به دنبال هنرمندانی می گشتم که به Hidria Spacefolk شباهت دارند، به Korai Orom رسیدم که خود یک معجزه مجارستانی دیگر است و از آن، به ژگر.

در بزرگی آنها همین بس که Depeche Mode برای گرم کردن مجلس پیش از آغاز کنسرتشان در مجارستان، از اینها دعوت کرده که بیایند و بنوازند.

چیزی است میان Massive Attack و Gotan Project. حداقل در این تصنیفی که انتخاب کرده ام که اینطور است.

طبیعی است که مطابق معمول آنها که من دوستشان دارم، در کمترین میزان ممکن در ایجاد تصنیف هایشان از خواننده استفاده می کنند.

بگویم که به لطف خواننده ای مجار به اصل جنس دست یافتم که دو اثر نایاب این گروه را در مغازه ای در کوچه های تنگ و باریک بوداپشت در نزدیکی دانوب برایم خرید و صد البته از اینکه فردی به این گوشه غنی از فرهنگ کشورش علاقمند شده بود، احساس غرور می کرد.




(Žagar - Bitter Jollity from Local Broadcast)


چالشی است مدرن که با احوالات این روزها سازگارتر است؛ امید را در کنار ترس دارد و خشم را در کنار تردید.

ویالن ناله هایی تیز و برنده را می سراید که ذات و ریشه شرقی یک ملت را هویدا می کند؛ ذات و ریشه ای که ظاهرا نه فقط امروز و این هفته و این ماه، که همیشه با درد آمیخته بوده است.

Wednesday، April 29، 2009

خرچنگ

این یکی را چون هر روز گم می کنم اینجا می گذارمش.





این هم قطعه ای دیگر.





کور سوی امید است و دریچه ای بسیار کوچک که رو به خلاقیتی نادر باز می شود.

Sunday، March 29، 2009

برای سادگی و خلوص

کاملا اتفاقی به خانه که رسیدم تلویزیون را روشن کردم و چرخیدم تا به کانال چهار BBC رسید.

نامش را از دوست بسیار عزیزم علی توفیق شنیده بودم، اما با درک واقعی او فاصله بسیاری داشتم.

جالب اینکه این کنسرت چه زیبا ذات و شخصیت او را برملا کرد.



دیزی گلیسپی، چهل و چهار سال پیش در این کنسرت با گروه پنج نفره خود نشان داد که ذات Jazz چقدر مردمی است، هر چند با وقار و محترم.

پیش از آغاز قطعه با با جیمز مودی، دلنشین شوخی می کند، با متانت سخن می گوید و با شیطنتی موقر آلبوم خود را نیز به استهزاء می گیرد.

رقصش هم از سرخوشی است و سادگی و خلوص.

آدم دلش می خواهد قربانش برود!

Thursday، March 26، 2009

"انقلاب منطق ناب"

در شب مبادله سرخی و زردی، بجای شکم چرانی، در زیر زمینی پهن و گسترده در محله کمدن تاون به دیدار گروهی متفاوت رفتیم.

کمی بی رمق و بی میل، که شیرین بی حوصله بود و در گوشه ای دیگر از شهر با دوستانی دیگر اوقات می گذراند.

بی میل من آغاز کردند، ولی وقتی کار را به پایان بردند از شدت حرکات موزون سر و گردن و بالا و پایین پریدن ها گیج بودم و بی رمق.

غرق لذت.


انقلاب منطق ناب در شنیدن اول از شدت میزان تعهد به ارائه کاری متفاوت، کم انرژی به نظر می رسد، اما در اجرا و در عمل یک منبع جدید انرژی است.

هر چند هنرمندان روشنفکر نما (که عموما از پشت حجاب سی دی و اجراهای اختصاصی و ویژه در جمع مقربان و معتمدان صحبت می کنند) در مواجهه و رویارویی حتی با طرفداران خود شوکه می شوند و پا به عقب می گذارند، اما اعتقاد این گروه به سراییده های خود به اندازه ای بود که در قلب مخاطبانی که برخی از آنها شاید برای اولین بار این گروه را می آزمودند، زنده، واقعی و بی تردید نشان می داد و موسیقی خود را چشم در چشم و بینی به بینی مخاطب عرضه می کرد.

اهمیت این رفتار آنجا بیشتر می شود که توجه کنیم موسیقی آنها بیشتر موسیقی روشنفکری است تا موسیقی راک خالص (که با در نظر گرفتن وسعت مخاطبان، عامه پسند محسوب می شود - چند نفر Bon Jovi گوش می کنند و چند نفر Pineapple Thief؟).



بیش از تنوع اصوات و احوال، آنچه این قطعه را به خصوص جذاب تر می سازد، صداقت و تلاش خوانندگان برای اجرای قطعه ای است که بالقوه برای یک گروه متبحر کر نوشته شده است.

کافی است 15 ثانیه اول آواز را بشنوید و توجه کنید که پایین ترین پرده خوانده شده در این یکی دو بیت تا چه اندازه با بالاترین پرده فاصله دارد که عمده شیفت از پایینترین صوت به بالاترین هم در هنگام بیان سیلاب های متوالی یک کلمه اجرا می شود.

بخاطر داشته باشید که اینها در اصل خواننده راک هستند و مثلا تحت نظر فلان "آمیز قلی خان" که سه تار به دست و چهار زانو نشسته روی زمین شاگرد آواز پرورش می دهد رشد نکرده اند و اصلا جامعه آنها هم تحت تاثیر چنین تفکری قرار نداشته.

وقتی کار به پنج دقیقه و 17-18 ثانیه پس از آغاز می رسد تنها این سوال مطرح می شود که موسیقی خودجوش در انگلستان چه فرقی با موسیقی خودجوش ایران دارد که اینها که پاواروتی نیستند می توانند با صداقت و سلامت صدایشان را بالا و پایین کنند و در ایران آنچنان آسمان شهر خوانندگی راک تاریک است که هومن جاوید به اندازه یک ستاره نورانی است؟

(لطفا با "زیر زمینی" خواندن موسیقی ایران، آهنگساز ایرانی را قربانی نشان ندهید؛ قربانی آنی است که عشق و علاقه اش به دلیل محدودیت راهی به خارج از دلش پیدا نمی کند، نه اوهام و کیوسک و 127 و امثالهم).

ضمن اینکه کسانی مانند اعضاء این گروه هم از طبقه "متوسط رو به پایین" اقتصاد موسیقی محسوب می شوند و نه متمول که بی دغدغه پول، یکی دو سال را هم صرف ارتقاء تکنیک خوانندگی خود کرده باشند.



به راستی که انقلاب منطق ناب است.