سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

واقع گرایی بی بدیل مکتب برلین

واقع گرایی چیزی بجز تردید نیست.

تردید به هر آنچه محیط اطراف ما را تشکیل داده است، تردید به موجودیت آنچه محیط اطراف ما را تشکیل داده است، تردید به هر آنچه پذیرش موجودیت اجزاء متشکل محیط اطراف ما را باعث شده است.

منطق راهی پر پرسش است.

پذیرش موسیقی منطق شایسته ترین خصلتی است که گوش های آدم پرسش گر را باید.



در روزهایی که "رویای نارنگی"، "معبد آشرا" و "کلاوس شولتز" تنها پرچم داران موسیقی منطق در برابر سپاه پاسداران موسیقی هجو به نظر می رسیدند، عادل بازگشت.

او دفتری را گشود که نشان داد تفکر پنهان در پشت روح برلین و موسیقی ملتی که با دو شکست در دو جنگ جهانی می بایست سرافکنده ترین ملت جهان باشد، چگونه در پناه منطق، از زیر تخته سنگ های عظیم شرمی تاریخی راه خود را دوباره به سوی نور پیدا کرده و به یک ”مکتب” تبدیل شده است.

مکتب موسیقی الکترونیک برلین” همان پیامی است که ضمیر ناخودآگاه انسان، از جهان اکتساب کرده است؛ پیامی که روح را از جسم جدا می کند و و پرواز می دهد و به "بهتر" رهنمون می شود.

پویایی این مکتب در آنجاست که مخاطب، پیامبرانش را کشف می کند و هر مکتبدار بالقوه پیامبری است.

برای من، یکی از این پیامبران ران بوتس بود؛ موسیقی دانی هلندی که نهضت ”تکرار بی انتهای الگوها” را پویاتر نمایاند.

او از نسل سوم موسیقی دانانی است که در آثار خود عقلانیتی آینده گرا را به تصویر می کشند و به تدوین مشخصه های آن می پردازند.





(Ron Boots - Gravity Pull from Tainted Bare Skin)


این قطعه وامدار همین عقلانیت است؛ روزمرگی هایی که به شکل تکرار مجسم می شوند، جامعه ای که با روی هم افتادن این تکرارها تشکیل می شود، نظمی که از سوی حاکم با صدای درام و پرکاشن اعمال می شود، حرکتی سریع در متن جامعه که بارها سریعتر از ریتم نظم تحمیلی است، وجدانی که در پس زمینه حرکت ایجاد می کند و نداهایی روح بخش که وجود جامعه آنها را به شکل ملودی اقتضا می کند.

جالب اینکه در نهایت جامعه نشان می دهد که تا چه اندازه بی نیاز از نظم تحمیلی است و چگونه ریتم ذاتی آن نظمی به مراتب زیباتر را ایجاد می کند؛

هرچند که محتوای هارمونیک این نظم، تردید را القاء کند.

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

حادثه ای برای درخت جوجه تیغی

خوبی باقی مانده کسانی که موسیقی را به واسطه درک تولید می کنند این است که کورهایی مثل من احساس تنهایی نمی کنند؛ سکوت برای ما مرگ نیست. سکوت انتظاری است برای شنیدن آنها.

ما در سکوت می دانیم آنها که صدایشان نبوغ و شعور را به زبان موسیقی ترجمه می کنند هستند، هنوز نرفته اند و چرخ زندگی را می چرخانند.

گوش هایمان را زنده نگه می دارند.

ما که با گوش تنفس می کنیم را زنده نگه می دارند.



درخت جوجه تیغی بازگشته است؛ با "حادثه"

در مجموع رجوع کرده است به آنچه که در "خورشید لامپی" بود و "رویای احمقانه". گویا استیون ویلسون که این درخت را می پروراند دریافته که خشونت رو به افزایش او در "بال مرده" و "ترس از سیاره ای خالی" باندازه کافی بلاغت این گروه در بیان هر چیزی را نشان داده و در دهمین آلبوم با عقلانیت بیشتری از این ابزار استفاده می کند.

تکیه می کند بر حرکت آرام تک تک انگشتان بر روی سیمهای گیتار و لیاقت هر تک صدا را آشکار می کند.

کماکان سفر در میان گام های به ظاهر نامتناسب از نظر محتوای هارمونیک، هوشمندانه ادامه دارد و این گروه بار دیگر با مهارت نشان می دهد که میزان های غیر هم وزن به راحتی می توانند پشت یکدیگر قرار گیرند بی آنکه شنونده از آن جا بماند یا جلو بیفتد.

احساس های مخفی شده در میان اصوات، هنوز هم احساس هایی پیچیده و فرا-عام هستند.



استیون ویلسون که این آلبوم را پس از اولین آلبوم انفرادی خود تولید کرده می گوید یک تصادف جاده ای باعث آن شد. می گوید از کنار نقطه بروز حادثه ای شدید عبور می کرده که می بیند پلیس برای آگاه کردن دیگر اتومبیل ها، چند متر جلوتر در جاده تابلوی "حادثه ترافیکی" را نصب کرده است.

به خشم می آید که آنچه بر این تابلو نوشته شده، تناسبی با فاجعه انسانی رخ داده، هر چند کوچک (با استناد به "مرگ یک نفر با مرگ هزار نفر برابر است") ندارد.

می گوید فکر کردن به اینکه روح فرد کشته شده در حادثه، در هنگام عبور او از کنار نقطه تصادف وارد اتومبیل او شده باشد برایش عجیب و در عین حال الهام بخش بوده و تصنیف ها را اختصاص می دهد به "حادثه" هایی مشابه.

البته روایت این حوادث عاری از خشم نیست.




(Porcupine Tree - Circle of Manias from The Incident)


بشنوید که در بیت-میزان نهم (موسیقی) این قطعه پیچیده نه ضربی، با تغییر دادن ذات صدا و افزایش عمق آن چگونه ابهت حادثه را به تصویر می کشد و به تلخ ترین و خشن ترین شیوه ممکن از طنز خرد شدن ارزش جان انسان می گوید.


سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹

خود مقدس بینی و روشنفکری به سیاق منهتن

خبر درگذشت مرسدس سوسا را که تهیه می کردم تنها این آهنگ و این آهنگساز در ذهنم بود.

نه اینکه بخواهم (مثل بعضی ها) ادا در بیاورم که "ای وای، مرسدس رفت، مرسدس خاموش شد... " و این حرفها، نه. راستش چندان شیفته یا طرفدار آثار او نبودم و طبیعتا احساسی هم در من برانگیحته نشد، بجز احساسی که مرگ آدم های بزرگ (با استناد تاثیرشان بر اطرافیان) ایجاد می کند و آن احساس این موسیقی را ایجاب می کرد.



درباره فین گرینال یا فینک احساس های متناقضی دارم؛ او که هم نسل و هم زبان آهنگسازان مستقلی همچون خوزه گونزالز و رجینا اسپکتور محسوب می شود، موسیقی سالم و ارکستراسیون خوبی دارد که تعدد سازها و صداها از هر آلبوم به آلبوم بعدی بیشتر شده است.

واضح است که صدا را درک می کند که این موضوع را از آن جاهایی که از تولید صدا دریغ می کند بهتر می توان فهمید؛ آهنگسازی که موسیقی را درک می کند، تاثیر سکوت یا تنهایی صداها را در روند یک ترانه بهتر از دیگران متوجه می شود.

در این ترانه هم می توان به وضوح دید که تنظیم صداها با دیدی روشن صورت گرفته است؛ پیانو که ذاتا طیف فرکانسی پهن تری را می پوشاند هیچگاه صدای نازک تر گیتار را محو نمی کند و صدای درام که عمدتا محدود به گستره سنج می شود، در عین حال که عنصری غیرقابل انکار و کلیدی است، به هیچ وجه خود نمایی نمی کند.





(Fink - Move On Me from Sort of Revolution)

حاصل کار روشنفکر نمایانه نیست، ولی نمی دانم چرا (خود مقدس بینانه) احساس می کنم مخاطبش خرده روشنفکرهای نیویورکی هستند که با عینک کائوچویی تیره رنگ و ریشی چند روزه، روزشان به قرارهای متعدد در منهتن، در کافه های متعدد و قهوه های متعدد و سیگارهای متعدد و بحث های متعدد از کتاب های متعدد و نقدهای متعدد از فیلم های متعدد می گذرد.

با این وجود اعتراف می کنم که راهی بجز ستایش آهنگساز بخاطر خلق این اثر وجود ندارد؛ بی اشاره به شعر، قطعه ای است از سر تحذیر که از آغاز به عاقبت اندیشی ترغیب می کند و در ثانیه های آخر، صدای حرکت ثانیه شمار ساعتی قدیمی را بر زمینه اجتناب ناپذیری مرگ به تصویر می کشد.

دوشنبه ۵ اکتبر ۲۰۰۹

لطافت آلمانی

این را بر حسب اتفاق پیدا کردم؛ در دانلودهای بی انتها و آزمون و خطاهایی که بسیار به خطا منجر شد.

نسخه های اولیه ای که از آن شنیدم بدون کلام بودند، اما در کمال تعجب متوجه شدم که این نسخه را بی اندازه بیشتر دوست دارم.



شیلر محصول ذهن آهنگسازی آلمانی است به نام کریستوفر فون دیلن که به سبک آلن پارسونز، به دنبال خوانندگان و موسیقی دانانی می گردد که کارش را تکمیل کنند؛ سارابرایتمن، شیند او کانر، انیا، یا کلاوس شولتز، برای او فرقی نمی کند.

از سبک آثارش هم می شد فهمید که آلمانی است: با جدیت تمام متعهد است به مضمون و مفهوم و فرم، هر چند که در قطعاتش روشنفکرانه ترین نسخه از این سه را ارائه نکند؛ از خاطر نبرید که آنچه می شنوید یک نسخه از سبک الکترو-پاپ است و نه الکترونیک، یعنی یک گام از گروه هایی همچون Enigma عقب تر.

نام شیلر هم از همان فردریش شیلر، فیلسوف و شاعر معروف گرفته شده: رفیق گرمابه و گلستان "گوته" که بتهوون شعرهایش را از اشعار گوته بهتر می دانست؛ البته به استناد ساختار استدلالی ذهن غیر متعارف بتهوون که هر شعری که سخت تر می شد برایش تصنیف ساخت را بهتر می دانست!

حاصل کارهایش محترمانه است و در عین حال مدرن، ساده و در عین حال غنی؛ البته نه به اندازه ای که تصاویر را به طور کامل، با رنگ و شکل و جزئیات به ذهن متبادر کند.





(Schiller - Sehnsucht with Xavier Naidoo from Desire 2.0)


جالب اینکه وقتی به آن گوش می کنید فراموش می کنید که (احتمالا مثل من) از زبان آلمانی چیز چندانی نمی دانید.

جالب تر اینکه زبان زمخت و خشن آلمانی، زبانی که هیتلر با آن سخن می گفت و مبنای فکری گشتاپو در آن فراهم شد، در این قطعه، روح نواز به گوش می آید و بر لطافت موسیقی می افزاید.

شاید اینگونه می توان فهمید که برتری بالقوه آهنگساز آلمانی بر آهنگسازان دیگر کشورها چیست؛ آهنگسازانی که در یخ حرارت بر می انگیزند و لطافت موسیقی را در کنار زبری زبانشان یکجا جمع می کنند.