حوصله مهملات پیچیده (نه برای نوشتن و نه برای شنیدن) نداشتیم، سراغ این رفیق یکی دو سال اخیرمان رفتیم.
آخر آدم تا کی با این اگزیستانسیالیم کشتی بگیرد؟ هان؟ تا کی؟ بگذارید دو لحظه هم نان و هویجمان را بخوریم.

جاستین نوزوکا، جوانکی است کم و بیش با استعداد که تصنیف هایش به درد همان لحظاتی می خورد که بالاخره نوری بر مغز مبارکتان می تابد و درک می کنید که مشکلات زندگی را دموکراسی دینی (!) و افتصاد سوسیالیستی و سینمای موج نو نمی تواند حل کند و کل زندگی در این خلاصه می شود که با آسایش از یک لقمه خورش فسنجانتان لذت ببرید.
آن زمان که حلقه های دود سیگار در کور سوی نور شمع به نماد آرامش تبدیل می شود و همان یکی دو جرعه تخمیری ساکتتان می کند.
قطعات هم - به شیوه ای آرامش بخش- نه نوآوری عجیبی دارند و نه جهان را تکان می دهند، و آنقدر راحت و متین و بی پیچیدگی هستند که حتی می توان بر اساس آنها محتویات شعرهای آلبوم بعدی را هم پیش بینی کرد!
وقتی این تصنیف ها را می سروده 18 سالی بیش نداشته نتیجتا انتظاری هم نمی شد بیش از این داشت که در شعرهایش دل نگران فرا رسیدن لحظه فراق یار باشد و بپرسد که: "عزیز جان، تو که انقدر من را دوست داری و من هم انقدر تو را دوست دارم و از این حرفها، اگریک قطار طلا بیاید تا تو را ببرد، می روی یا می مانی؟"
این هم از آن حرفها است ها؛ اولا که قطار طلا کجا بود؟! (آخر اصلا عملی نیست، وزنش خیلی زیاد می شود!)
ثانیا که از کی تا بحال قطار می آید دم خانه آدم مسافر سوار می کند؟!
ثالثا در این دوره و زمانه دیگر کدام کم عقلی قطار سوار می شود؟!
رابعا مگر حالا این یار شما چه لعبتی است که قطار طلا دنبالش بیاید؟!
امان از دست این جوانهای جاهل! امان!
----
پس نویس: حالا قطار طلا نه و قطار طلایی، چه فرقی می کند؟!
2 نظر:
نوشته ی تو را بیشتر از این آهنگ دوست داشتم. پسر تو هم دیوانه ای.
همیشه از خواندن نوشته هایت لذت می برم آنگونه که آغاز می کنی و آنگونه که موضوع را به موسیقی پیوند می دهی گرچه خودش متصل است بهر حال
من که می گویم Golden Train استعاره ای است پس نیازی به این گونه استدلال کردن نیست اگر نظر من را هم بخواهی خواهم گفت اگر جاستین نوزوکا در 58 سالگی هم این گونه آهنگ بنویسد به همان دلایلی که خودت گفتی باز هم شنیدنی ست.
ارسال يک نظر