چهارشنبه ۲۸ آوریل ۲۰۱۰

کلاغ - آغاز

جهان تپه ای بود مهتاب گرفته و در ورای آن درخت های بلند کاج و پشت آنها کلبه ای سنگی. کلاغ، سیاه، زاییده روز بود و زیر پتوی شب، بیدار، پناه می گرفت. زندگی جز کنجکاوی نبود.

بالهایش را باز می کرد و سینه به باد می سپرد و چشم به افق، که دور بود و دست نیافتنی؛ دست یافتنی جز اوج نوک تیز برگ های کاج و حریم کلبه نبود.

کنجکاوی نام بازی هر روز بود که بی نتیجه تکرار می شد؛ با صدای بم ضربات پرهای ضخیم کلاغ به باد، که گاه در زمینه خش خش سایش مداوم و نامنظم لشکر انگشتان کاج گم می شد. جهان نامحدود بود و محدود، که افق، رویا باقی می ماند.

بیداری نامی شد برای یک حادثه: نوری که ناگهان از منفذی نادر در میان کاج ها عبور کرد و سیاهی چشمان کلاغ را درنوردید. پرسشی شد آنچنان بنیادین که بسان یک ضربه ذهن پرنده را تکان داد و گویی هدف کنجکاوی ناخودآگاه را برملا کرد. تغییر جهت به سمت این تازگی ناگزیر شد. فرود تنها گزینه بود.


پرواز در حریم کلبه پایان یافت؛ جایی که در میان خمودگی تصاویر مکرر هر روزه، پای پله مقابل در کلبه، زیر پنجره ای با حاشیه هایی آغشته به پیچک، گوی -درخشان- در میان علف های هرز آرام گرفته بود.

جهش هایی کوتاه به پهلو بر روی پاهایی که ناهماهنگ از زمین بلند می شدند و دوباره بر زمین می نشستند، تازه ترین تجربه را به نوک-رس کلاغ رساند که صورتش را به دو سو می چرخاند تا با هر دو چشم از واقعیت نوظهور مطمئن شود؛ غریبه ای که گرد، با تیزی برگ های کاج و ناهمواری سطح سنگ های دیوار کلبه بیگانه بود.

در آستانه اولین تماس، کنجکاوی، هیجان را به مرز وحشت رساند...

2 نظر:

ناشناس گفت...

This looks like one of your older works? isn't it? 10-11 years ago?

بابک تورانی گفت...

I wish it was something I had written 11 years ago; at least I wasn't torturing myself for the ending!