وحشت با کاهش فاصله آنقدر اوج گرفت که برخورد آگاهانه و تعمدی هم برای پرنده بی تاب از نگرانی غیرمنتظره بود و او را به واکنش به عمل خود وا داشت.
پرنده به عقب جهید. اما بال های آماده پرواز و گریز از تهدید احتمالی ناگهان میزبان گرمایی شدند با طعمی متفاوت از لطافت آفتاب؛ سیاهی از پرهایش رخت بر بسته بود و رنگین کمان بر دست های کشیده اش قلم می خورد. زیبا شد، آنگونه که هیچگاه در خاطر نداشت. آنقدر که کنجکاوی ذهنش پرکشید و رفت و جایش را لذتی آمیخته به غرور گرفت.
حادثه کامل نبود: لحظه ای بعد اضطراب جایگزین غرور شد. گوی که پس از تماس، شدیدتر و پر رنگ تر می تابید، از تابش باز ایستاد و قلب پرنده چنان بم تپید که صدا، هر چه دیگر بود، محو شد.
ترس وجودش را از گرما عاری کرد.
چند نفس و تکرار تماس، و بازگشت و رفتن دوباره رنگین کمان و تپشی کم هیجان تر و ترسی کم تر غالب.
و تکرار تماس
و تکرار تماس

کلاغ مظهر زیبایی متناوب بود؛ زیبایی ناپایدار که حتی نسیم مضطرب "جهان" هم نمی توانست غبار خاطره را بر آن بساید.
عادت کنجکاوی دیگر نبود، بسان آن آگاهی که با حضور خلسه نابود می شد؛ آگاهی از پرواز و جستجو که کلاغ را معنی می کرد.
و تکرار تماس
و تکرار تماس
پرنده، مست، مسخ شده بود و جهان، جهان مکرر بی حاصل - با افق محدود و نامحدود - ذهنی آشفته داشت و بی صدا کوچکتر می شد. رنج جهان چنان شد که آسمان زمان به فراموشی سپرد و خورشید در خود فرو رفت. تاریکی نه، سیاهی فراگیر شد که مهتاب نیز در زنجیر رنج گرفتار بود.
ورود چرخه تناوب رنگ افشانی گوی به ورطه توقف نور، پرنده را بیدار کرد.
در قعر سیاهی، یکی دو گام ناخودآگاه به عقب، پایان هر آنچه چشم کلاغ می دید و آغاز یک گیجی بی انتها را رقم زد. هجوم سیاه بالهایش را فلج کرد و تعادل را از پرنده گرفت، با سرگیجه ای که در لحظات ناتوانی در یافتن بنیادی ترین جهت ها - بالا و پایین و چپ و راست - تنها به تهوع منجر می شد.
سکون، مامن ناگزیر بود و آخرین تجربه ممکن.
کلاغ دیگر پر نگرفت و جهان در رنج فراق "پرنده" غرق شد و از تنفس بازایستاد.
پرنده به عقب جهید. اما بال های آماده پرواز و گریز از تهدید احتمالی ناگهان میزبان گرمایی شدند با طعمی متفاوت از لطافت آفتاب؛ سیاهی از پرهایش رخت بر بسته بود و رنگین کمان بر دست های کشیده اش قلم می خورد. زیبا شد، آنگونه که هیچگاه در خاطر نداشت. آنقدر که کنجکاوی ذهنش پرکشید و رفت و جایش را لذتی آمیخته به غرور گرفت.
حادثه کامل نبود: لحظه ای بعد اضطراب جایگزین غرور شد. گوی که پس از تماس، شدیدتر و پر رنگ تر می تابید، از تابش باز ایستاد و قلب پرنده چنان بم تپید که صدا، هر چه دیگر بود، محو شد.
ترس وجودش را از گرما عاری کرد.
چند نفس و تکرار تماس، و بازگشت و رفتن دوباره رنگین کمان و تپشی کم هیجان تر و ترسی کم تر غالب.
و تکرار تماس
و تکرار تماس

کلاغ مظهر زیبایی متناوب بود؛ زیبایی ناپایدار که حتی نسیم مضطرب "جهان" هم نمی توانست غبار خاطره را بر آن بساید.
عادت کنجکاوی دیگر نبود، بسان آن آگاهی که با حضور خلسه نابود می شد؛ آگاهی از پرواز و جستجو که کلاغ را معنی می کرد.
و تکرار تماس
و تکرار تماس
پرنده، مست، مسخ شده بود و جهان، جهان مکرر بی حاصل - با افق محدود و نامحدود - ذهنی آشفته داشت و بی صدا کوچکتر می شد. رنج جهان چنان شد که آسمان زمان به فراموشی سپرد و خورشید در خود فرو رفت. تاریکی نه، سیاهی فراگیر شد که مهتاب نیز در زنجیر رنج گرفتار بود.
ورود چرخه تناوب رنگ افشانی گوی به ورطه توقف نور، پرنده را بیدار کرد.
در قعر سیاهی، یکی دو گام ناخودآگاه به عقب، پایان هر آنچه چشم کلاغ می دید و آغاز یک گیجی بی انتها را رقم زد. هجوم سیاه بالهایش را فلج کرد و تعادل را از پرنده گرفت، با سرگیجه ای که در لحظات ناتوانی در یافتن بنیادی ترین جهت ها - بالا و پایین و چپ و راست - تنها به تهوع منجر می شد.
سکون، مامن ناگزیر بود و آخرین تجربه ممکن.
کلاغ دیگر پر نگرفت و جهان در رنج فراق "پرنده" غرق شد و از تنفس بازایستاد.
0 نظر:
ارسال يک نظر