اصوات به زنجیر کشیده شده ترین فرشتگانند که جز برانگیختن احساس نمی توانند.
موسیقی دان و نوازنده تنها رابط صاحب اختیار شنونده با جهانی دیگر است؛ رابطی که تصویر هر یک از این فرشتگان در بند را در سینه دارد و بنا به مقتضیات لحظه، یکی را به خلوت درونی شنونده احضار می کند.
اما این رابطه همیشه یک سویه - از بالا به پایین - نیست.
هستند هنرمندانی که "پیامبر" گونه مسیر صعود شنونده به جهانی بالاتر را هموار می کنند.
بابی مکفرین چنین هنرمندی است.
موسیقی دان و نوازنده تنها رابط صاحب اختیار شنونده با جهانی دیگر است؛ رابطی که تصویر هر یک از این فرشتگان در بند را در سینه دارد و بنا به مقتضیات لحظه، یکی را به خلوت درونی شنونده احضار می کند.
اما این رابطه همیشه یک سویه - از بالا به پایین - نیست.
هستند هنرمندانی که "پیامبر" گونه مسیر صعود شنونده به جهانی بالاتر را هموار می کنند.
بابی مکفرین چنین هنرمندی است.

شامگاهی بهاری را در سالن باربیکن لندن به تجربه وجود او گذراندم.
در توصیف فنی کار او، که استاد موسیقی است و هزاران شیفته موسیقی را طریقت آموخته، شاید تنها موجز گویی ناآگاهی از عظمت او را پنهان کند: صدایی منعطف دارد، زاییده تارهای صوتی تمرین کرده ای که بجز وسعت نت هایی که می توانند بنوازند، در حرکت بی تردید از یک نت به نتی دیگر ماهرند. در کنار آن درکی بی بدیل از موسیقی.
این ابزارها با اتکا به شخصیت او شرایط خلق معجزه را فراهم می کنند: بابی مکفرین شیفته برقراری ارتباط است و روحی بخشنده دارد. او اذعان می کند که برایش "با هم خواندن لذت بخش تر از اجرا برای مخاطب است."
اما معجزه تنها زمانی رخ می دهد که او مهمترین توانایی خود را بکار می گیرد: آگاهی کامل از محیط و درک جمع از موسیقی.
معجزه به ویژه در هنگام بداهه نوازی با گروه کر رخ می دهد که بابی مکفرین آن را به چند قسمت تقسیم می کند و از هر گروه می خواهد اصواتی متفاوت را اجرا کند؛ یک گروه بیس و چند گروه رشته نت هایی، گاه با فواصلی مشخص نسبت به یکدیگر.
او نه تنها به خوبی از توان گروه و امکان قرار گرفتن مجموعه نت های مختلف - که توسط بخش های مختلف گروه خوانده می شوند- در کنار هم آگاه است، بلکه به سرعت و در حین اجرا و خواندن همزمان با گروه، درک می کند که برای ایجاد تغییر در ذات قطعه و پیش رفتن در محور زمان، کدام اعضاء گروه را می تواند به سکوت فرا بخواند، یا کدام اجزاء را می تواند با هم ترکیب کند.
هر کنسرت با حسی ماندگار (محدود به بازه ای چند ساعته) به پایان می رسد؛ مثل شور، یا تحسینی متوجه هنرمند.
اما کنسرت بابی مکفرین متفاوت بود؛ آنچه کار او را منحصر به فرد می ساخت این بود که او با تواضع، مفهوم "جامعه" را به جامعه می آموخت.
در پایان هر قطعه هم نوایی او با حضار در سالن - که طبیعتا به خاطر خصوصیت هایی که دربالا گفتم موفق می شد- مخاطب بی اختیار حس می کرد این هم نوایی به وجود او چیزی افزوده؛ گویی در پایان قطعه هم نوایی به جمع آموخته بود که چگونه می توان بالاتر و بیشتر بود از آنچه هستیم.
پیامبر بود.
1 نظر:
I wish I was there
Good Job, As usual
Keep up
ارسال يک نظر