چهارشنبه ۲۳ ژوئن ۲۰۱۰

بغض برهنه یافتن وطن

در یک صبح سرد بهار، زیر آفتابی مایل و آسمانی غبار گرفته، نزدیک بنای یادبود سر والتر اسکات، وطن را، و وطنم را پیدا کردم.

نوازنده که دید صدایش را ضبط می کنم، اصرار کرد که بعد از ظهر بازگردم، چرا که به گفته او صدای "بگ پایپ" با فرا رسیدن بعد از ظهر و گرم تر شدن هوا گرم تر می شود.

نمی توانستم. ساعاتی بیشتر در آن شهر ماندگار نبودم؛ نیازی هم به بیشتر ماندن نبود.

آنچه که می بایست بیدارم می کرد، در گودی میان تپه های دو سوی شهر، وقتی رو به قصر و صورت به آفتاب ایستاده بودم، بیدارم کرده بود.




نوای این ساز را، پیش از آنکه از نزدیک ببینمش، دوست داشتم؛ هرچند دلیل علاقه ام به آن بر من نیز پوشیده بود.

رو در رو، صدای غیرقابل انکارش غشاء پوست را در می نوردید و ذره ذره روح را می لرزاند، و لغزش حرکت صوت از یک صدا به صدایی دیگر، معصومانه زمخت بود.

کره بزی بود سیاه و تازه متولد شده که دیدن اولین گامهای نحیفش بیننده را از تردید بین احساس معصومیت این موجود و زشتی صورت سیاه آن نجات می دهد.

اما نوای همین ساز - که کوک نگه داشتن آن حتی در طی یک قطعه برای مجرب ترین نوازنده ها چالشی بزرگ است، به پرسشی هایی کهنه پاسخ داد.

در آن صبح که گیتی چندان پر فروغ هم نبود، دریافتم که وطن جایی است که حاضری برایش جان بدهی و من در میان سنت این اصوات، به ملتی که فرهنگش ماندگاری را به عنوان رسم خود برگزیده بود، دل باختم.

زره تنهایی از تن به در کردم و با بغضی برهنه وطنم را در آغوش کشیدم.

1 نظر:

adoosh گفت...

Hey man, I like this post very much!