شنبه ۳۱ ژوئیهٔ ۲۰۱۰

آگاهی در خلسه پژواک

صدا می تواند مکان را معنی کند، اما پژواک تنها پدیده ای است که صدا را از جنس مکان می کند.

بازتاب صدا فضایی عمیق را ایجاد می کند که عمق آن، پس از شنیدن بازتاب، با گوشت و پوست و استخوان قابل درک است.

هرچه بازتاب دیرتر شنیده شود، گودی بیشتری برای میدان شکل گرفته در ذهن متصور می شود، اما ساختار جهان ایجاد شده در جمجه و پشت چشم های شنونده آن زمان تغییر می کند که صدای اصلی تا پس از بازتاب امتداد پیدا کند؛ آن زمان است که جهان ذهنی، مواج می شود.

با موج هایی که حفظ آگاهی و هشیاری در لحظات آکنده از آرامش حرکت متوالی و نه چندان سریع را به کاری بس دشوار بدل می کند.


این قطعه تلاشی موفق برای حفظ آگاهی در خلسه پژواک است.

یکی از آرام ترین قطعات در چارچوبی است که جز تضاد با آرامش درخود ندارد، گرچه در ترجیع بندها- ناگزیر، به اصل باز می گردد و با گام های قاطع و سنگین خود، پشت سر خواننده حرکت می کند.

دقت به اصوات برملا می کند که آرامش، ناشی از پژواک است؛ پژواکی که نه تنها به تکرار میرای نت های آکوردهایی نه چندان آرامش بخش و متعارف منجر می شود، بلکه بخش هایی از برخی کلمات خواننده را نیز با خود می کشد و می برد.

گرچه در عرصه کلام، سازندگان قطعه پا را فراتر می گذارند و برخی الفاظ را به نجوا در کنار صدای خواننده تکرار می کنند، که با تکیه بر اصول بنیادی تولید و پخش موسیقی به شیوه استریو، بر خاصیت چند جهتی محیط ایجاد شده در ذهن شنونده - که گاه می تواند خود را معلق درون یک رویا تصور کند، می افزاید.

در میانه خلسه این رویا، آگاهی آنجا متصور می شود که آلکس اسکولنیک، یکی از چیره دست ترین نوازندگان گیتار در این سبک زمخت موسیقی، یکی از هدفدارترین نمونه های سولوی گیتار در یک قطعه موسیقی متال را می نوازد (از 3:39)؛ نمونه ای که بر خلاف بسیاری نوازندگان این سبک، جنون همراه با خودارضایی روحی نوازنده را تداعی نمی کند و تنها درک صحیح این نوازنده تعلیم دیده در مکتب جز از گستره قابل قبول اصواتی که بر روی یک آکورد خاص نواخته می شوند را به نمایش می گذارد.


خلسه و آگاهی را یکجا جمع می کند و در نهایت قطعه را مانند قایقی که پس از طی امواج به ساحل ماسه ای دریا رسیده، با ملایمت متوقف می کند و شنونده را در سکوت تنها می گذارد، در حالی که حس تعلیق هنوز از ذهن شنونده رخت بر نبسته.