ساعاتی پس از نیمه شب، کورسوی چراغی نفتی، محوطه ای نه چندان بزرگ را روی سطح پر شیار یک میز چوبی کهنه و خاک گرفته روشن می کند، درون یک انباری تاریک در خانه ای با دیوارهای کاه گلی که صاحبش را جز به مالکیت چند گاو و گوسفند نمی شناسند.
در همهمه شهری زیر شلاق آفتاب که سال هاست غرورش را با آرامشی تخدیری معاوضه کرده، جز من و انگشت شماری دیگر نمی دانند که او در میان انبوه مگس ها و پشت موج متعفن بوی تجمع حیوانات آب ندیده، در صندوقچه ای که مار از آن حفاظت می کند، زهر-دارویی دارد اهریمن کش.
زهر-دارویی که جز اهریمن درون اهریمنان را نمی تواند کشت.
در همهمه شهری زیر شلاق آفتاب که سال هاست غرورش را با آرامشی تخدیری معاوضه کرده، جز من و انگشت شماری دیگر نمی دانند که او در میان انبوه مگس ها و پشت موج متعفن بوی تجمع حیوانات آب ندیده، در صندوقچه ای که مار از آن حفاظت می کند، زهر-دارویی دارد اهریمن کش.
زهر-دارویی که جز اهریمن درون اهریمنان را نمی تواند کشت.
زخمی بر پا دارد از نیش جنبنده ای سیاه که هیچ طبیبی نتوانسته درمانش کند. زخم جزء وجود اوست، همیشه باز، و تنها به خون تمساح آرام می گیرد. اهریمنی که منم، تمساح را جز گوسپند نمی دانم، ولی جز درد و وحشت اهریمن درونم، ترس و درد و وحشت نمی شناسم.
خون تمساح می دهم و زهردارو می گیرم و اتاقی تاریک، بدور از دید انسان خاکی که می دانم - دیده ام- از وحشت دیدن وحشت شبانه من به هنگام نوشیدن زهر، قالب تهی خواهد کرد.
زهر-دارو جز ریشه گیاهی که تلخیش به کام هیچ تیز-خواری خوش نمی آید، نیست؛ عطاران حاذقی که امید به یافتن دارویی از آن داشتند، نه نا امید، که زخم خورده رهایش کردند و گرسنگان صحرا زده ای که به آن به عنوان آخرین ریسمان حیات دست یازیدند، تا مرگ، خون و بلغم گریستند و از وجودشان جز سودا و صفرا نماند.
رنده اش می کنم ریز، پوست نوک انگشتانم از تندی ذراتش بسان ناخن سخت شده. ذرات کوچکش - که با ولع درخود آب نگه داشته اند - را در میان انگشتان می گیرم و می فشارم؛ از میان انگشتانم زهر به درون کاسه روی میز می چکد، زرد، با بویی آنچنان تند که شعله چراغ هم از شنیدنش احساس خفگی می کند و اتاق کم نورتر می شود.
دیو درونم، سر زیر گردن من، سینه چسبانده به شکمم، با چشمهایی گود افتاده درون کاسه سری لاغر، به بالا نگاه می کند و با دست های بلند، ناخن های تیز انگشت های کشیده اش را در جای جای گلو، گردن و جمجمه ام فرو کرده، که زهر زرد را با عسل، شیرین ترین ماده زمینی، می آمیزم تا زهر، وجودم را تا عدم نسوزاند. عبث، که می دانم دیو بی من نخواهد مرد.
آگاه از رنج پیش رو و قلب، تپنده مضطرب و هراسان از چشم اندازی جانکاه، کاسه به لب نزدیک می کنم و جرعه ای می نوشم؛ آتش می گیرم، چنان که اگر فشار انگشتان دیو بر گلویم نبود، فریادم شهر را می درید. زهر چون جذام، گوشت بر تن دیو می خورد و دیو از رنج این شکنجه، ناخودآگاه انگشتانش را بیشتر به وجودم فرو می کند.
درد من جز درد دیو نیست، گویا که دیو جز من نیست.
بیدار که می شوم از دهانم خون جاری است، نه زیاد؛ چند قطره ای یادگار تارهای پاره حنجره ام و تحمل دردی کشنده برای کشتن دردی کشنده تر.
بی حاصل بود.
خاک از لباس می تکانم و مگس از صورت پر می دهم و با درد برمی خیزم. صاحبخانه در گوشه ای از حیاط - زخم باز سپرده به آفتاب صبح - نشسته. می دانم که بر من نیست جز یافتن خون تمساح برای او، که در نگاهش، بی روح می خواند: "زهر از آن من است و دارو از آن من"
بی حاصل بود.
خاک از لباس می تکانم و مگس از صورت پر می دهم و با درد برمی خیزم. صاحبخانه در گوشه ای از حیاط - زخم باز سپرده به آفتاب صبح - نشسته. می دانم که بر من نیست جز یافتن خون تمساح برای او، که در نگاهش، بی روح می خواند: "زهر از آن من است و دارو از آن من"

1 نظر:
On the punchline of this post, I'd like to remind you of what His Highness "Notre Maître" once said:قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی
قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا"
ارسال يک نظر