پنجشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۰

مردی که سیاهی شراب را دلپذیر کرد

بزرگی به شهرت نیست؛ به حضوری قابل احساس است؛ اینکه وجود فرد تاثیری غیرقابل انکار در یک فرایند داشته باشد، اینکه به واسطه وجودش چیزی تغییر کند.

بزرگتر کسی است که نه با اسم، بلکه با تاثیر و عملش به یک فرایند معنا می دهد.

آنگونه که حضور و آهنگسازی ِ ببو والدس به داستان "چیکو و ریتا" معنا داد.


بعنوان یک اثر انیمیشن، شاید "چیکو و ریتا" برای بسیاری از منتقدان دوست داشتنی نباشد؛ تکنیک مورد استفاده برای اجرا، لزوما آن چیزی نیست که مخاطب امروز انیمیشن به آن عادت داشته باشد و بجز نحوه ارائه پرسپکتیو در مواقعی که دید بیننده از صحنه بطور پیوسته تغییر می کند (تیلت یا پن) از  نظر پیچیدگی حتی به اثری همچون شاهزاده و غورباقه هم نمی رسد.

اینکه داستان خیالی است یا واقعی هم پرسشی است که نه تنها مشخص نمی شود، بلکه به تصویر کشیدن بزرگانی همچون دیزی گیلسپی و چارلی پارکر تنها بر ابهامی بی دلیل می افزاید. تا انتها مشخص نیست که آیا ریتا، همان ریتا مونتانر است که ببو والدس در کاباره تروپیکانا با او کار کرد؟ و آیا اصلا داستان، داستان ببو والدس است؟ که والدس وقتی از صحنه موسیقی کنار رفت، در استکهلم ساکن بود و نه هاوانا، و اصلا برخلاف روایت فیلم، استرلا مورنته نبود که او را دوباره به صحنه بازگرداند.

اینکه چرا فیلم بین واقعیت و خیال غوطه ور است مشخص نیست؛ نه تنها والدس شخصیتی نیست که لزومی به پنهان کاری درباره عمر هنری او باشد، بلکه بعنوان یک اسطوره موسیقی و ستون موسیقی جز لاتین باید بیشتر و بیشتر از او گفته شود.

اما با وجود همه این موارد، فیلم، حداقل برای کسانی که با نام افرادی که در فیلم از آنها یاد می شود، یا کسانی که همچون ببو والدس به واقع در ساخت آن نقش داشته اند، آشنا هستند، فراموش نشدنی، شیرین، و احساس برانگیز است.


در واقع فیلم مدیون والدس است که در سرتاسر آن صدای برخورد انگشتانش با کلاویه های پیانو به گوش می رسد.

طبیعی است برای فیلمی با این شعار که "عشق تصنیفی فراموش ناشدنی است"، اوج، لحظه وصل است، اما برای من، اوج آنجا بود که "چیکو" (شخصیت اصلی فیلم که می توان او را متناظر با ببو والدس قلمداد کرد)، در روزهایی که عمرش به واکس زدن کفش در کنار خیابان می گذرد، دوباره راه به یک استودیوی موسیقی پیدا می کند و استرلا مورنته - که شیفته اوست - کنارش می نشیند و چیکو انگشتان بلند و کشیده اش را بر روی کلید ها می لغزاند و بانوی جوان فلامنکو، با صدای برنده اش بر روی زمینه نرمی که بر روی بوم صدا کشیده شده، نقش می کشد.

اوج، نقشی بود که به واسطه تمایز و تشابه همزمان زمینه های حسی دو هنرمند - یکی برگرفته از خاطرات خوش مشربی های شبهای آخر دهه 40 میلادی در هاوانا، و دیگری متعلق به ذات آتشین نوازندگان اندلس - تصویر شد.

حتی شاید بتوان گفت که سازندگان این روایت تصویری - آگاه از جایگاه مشروع و تثبیت شده ترکیب فلامنکو و جز ِ لاتین -  برای ایجاد این اوج سوء استفاده کردند.


اوجی است که از اولین نمونه های بارز و فراموش نشدنی آن، می توان به کار مشترک این نوازنده نازنین پیانو، و دیگو ال‌سیگالا، از طلایه داران پر انرژی جنبش فلامنکوی نوین، در اوایل هزاره جدید اشاره کرد.

نقطه مشترک این قطعه (که نسخه تصویری آن با نسخه صوتی متفاوت است) با قطعه اوج داستان ِ"چیکو و ریتا"، ببو والدس است؛ هنرمندی که اکنون، وجودش با 92 سال سن، برای من یادآور نور لرزان شمع هایی است که - چند سالی قبل تر- شبی تابستانی را، در پی هجوم سیاهی ِ شراب شیرازی که از بلاد شیلی آمده بود، در حضور این اصوات آسمانی دلپذیر کردند.

بی دلیل نیست که سازنده "چیکو و ریتا"، حاصل را - پیش از نمایش تیتراژ پایانی- به ببو والدس تقدیم می کند.