سه‌شنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۱۰

هنرمندی که از دادگاه مشروعیت سربلند خارج شد

صحنه، دادگاه هنرمند است.

جایی است که هنرمند، عاری از مشروعیت، پا به روی آن می گذارد و اگر موفق باشد، موجه از آن خارج می شود،

جایی است که میزان تلاش بخش تبلیغات نظام تجارت آثار هنری در پوشاندن کاستی های توانایی او آشکار می شود،

جایی است که تقاضا، عرضه و کیفیت آن را تعیین می کند،

و چه بسیار شیادانی که تلاش کردند عرضه را مهم تر از تقاضا نشان دهند و رسوا شدند.


برای بسیاری نا آشنا نیستند؛ من در اوائل این هزاره، در راهروهای نم گرفته بایگانی موسیقی محل کارم اولین آلبوم هایشان را پیدا کردم و ارتباطمان از آن پس قطع نشد.

دوستشان دارم چون از یک عنصر موسیقی راک بری هستند: سولوهای بی حاصل گیتار که در بسیاری از موارد صرفا از سر فقدان خلاقیت آهنگساز یا تهیه کننده و پیروی از کلیشه های موجود به مخاطب خورانده می شود.

آنچه در روزهای اخیر بیشتر جذبم کرد، شنیدن یک اجرای زنده آنها بود. اجراهای زنده را عموما دوست ندارم، بدلیل آنکه نوازندگان و خوانندگان، خود در آن تحت تاثیر فضا قرار می گیرند و حاصل کار، بی مبالاتی است.

یا حاصل متاثر از طرز تفکر فضایی می شود که موسیقی در آن اجرا می گردد: مثلا در لندن، تنظیم کننده های صدا در سالن های کنسرت، کار هر گروهی را آنگونه تنظیم می کنند که برای گروه های راک می کنند، چون فضای غالب، فضای راک است و در این بین، امثال گروه های الکترونیک عملا قربانی جو زدگی می شوند.

این اجرا متفاوت بود: نوازندگان در عین تعهد به آثار اصلی، در نقاطی حساس، جزئیاتی را به قطعه اصلی می افزایند که انگار جزئیاتی است که قرار بوده در قطعه باشد و در ضبط جا مانده بود.

اما مهمترین فرق، درکی است که از خواسته مخاطب دارند: قطعه استودیویی، قطعه ای است که برای قاب کردن و نگه داشتن در کلکسیون تنظیم شده و افکت ها به قصد زیبا کردن اثر اعمال شده اند. اما قطعه زنده هدفش انتقال شور واقعی موسیقی است.

افکت درام بطور کامل حذف شده و این ساز، لخت و بی پروا، مخاطب را تکان می دهد. زخمه های گیتارهم  واضح تر شنیده می شوند.

اصوات جسورتر شده اند.


تفاوت ها مرز لذت تفکربرانگیز و لذت شور انگیز را آشکار می کنند.

و اینکه چطور هنرمند از دادگاه مشروعیتش سربلند خارج شده.

دوشنبه ۲۷ دسامبر ۲۰۱۰

آغاز نامه نگاری

نامه هایم به کلاریس آغاز شد.


یکشنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۱۰

آن کنجکاوی که نمی بایست بود؟

بر من جز من حادث نمی شود.

بسیار زود، پس از خواندن نوشته قبل، احساس کردم (و بعد، باور) که مبنایش جز خودخواهی نمی توانسته باشد.

تماشای ترکیب در هم تنیده و خون آلود بافت عضلات و رگ و پی پنهان شده زیر نقاب زیبا طراحی شده پوست، خوشایند نیست، اما با ندیدنش، آنچه پوست زیر خود پنهان کرده ناپدید یا زیبا نمی شود.

برای آنچه هست مشروعیتی بالاتر از خود ِ آن نمی توان یافت.




می خواند:

"It hurts to face it,
It hurts to touch,
...
It hurts to remember,
It hurts to hold on,

...
The hurt of wanting,
The hurt of goin on,
..."

تماشا و احساسش دردناک است،
اما کنجکاوی برای درک آن، شاید لازم
- نه به قصد ارضاء حس خودآزاری پنهانی که در میان دیگر احساس هایمان داریم،
- نه به قصد القاء درد، تا واکنشی متضمن بقا را برانگیزد؛
برای اینکه بدانیم چگونه ایم، کیستیم
برای اینکه بدانیم چگونه بر خود حادث شدیم

شاید بیاموزیم
...

شنبه ۲۵ دسامبر ۲۰۱۰

آن کنجکاوی که نمی بایست بود

عادتی دارد برای تولید غده های چربی، یا حداقل فکر می کنم چربی هستند.

یکی از آنها، تابستان سالها قبل، وقتی روزهای جوانم به دویدن و پریدن می گذشت، متورم شد و زودتر از آنکه پزشک کاری بتواند بکند، دهان بازکرد و محتویاتش -سفید و نیمه جامد، به بیرون ریخت.

هر آنچه ضد عفونی کننده داشتم را برای چندین روز بکار بستم و با الهام از ذهنیتی سرخپوستی (با منبع نامشخص)، گوشت آشکار از زیر پوست دهان باز کرده را به آفتاب داغ تهران سپردم، به آن امید که خشکش کند و لایه جامدی که روی زخم ها را فرا می گیرد، تشکیل شود.

زخم بالاخره بسته شد، هرچند نه با تشکیل آن لایه جامد، و از آن، در کنار کشاله رانم، سوراخی ریز برجای مانده که از  طریق آن هر شیء تیز کنجکاوی، بدون آنکه دردی ایجاد شود، می تواند یکی دوسانتی متری زیر پوست برود.

آنچه باعث شد این کنجکاوی بالقوه مهوع، ایجاد و ارضاء شود، فرایند بسته شدن زخم بود، که مشاهده آن، از روز اول تا آخر، برایم مشاهده گوشت زیر پوست را عادی کرد و در نهایت به آن کنجکاوی هم مشروعیت بخشید.



می خواند:

"It hurts to face it,
It hurts to touch,
...
It hurts to remember,
It hurts to hold on,

...
The hurt of wanting,
The hurt of goin on,
..."

آن کنجکاوی محدود به زخم من نیست،
در وجود همه هست،
شاید مهوع نمی بینیمش،
آنچه را که نباید، تماشا می کنیم
آنقدر که عادی می شود و پس از آن
سوزن است که - به راحتی و بی درد - راه گوشت را از میان پوست،
اندکی بالاتر از استخوان،
پیدا می کند.

نباید تماشا می کردیم،
نباید تماشا می کردم.

دوشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۱۰

دومین تلاش

نه ساعت کار برای کمتر از یک دقیقه!

این کلیپ با استفاده از تصاویر نیمه دوم مسابقه نیوانگلند پیتریوتز (تیم مورد علاقه من) با بالتیمور ریونز تهیه شده. در مجموع از حدود دو ساعت فیلم، بیش از ۱۳۰ شات دو-سه ثانیه ای استخراج (!) کردم که از این میان، پنجاه و چند تایش به کمتر از یک ثانیه کوتاه شد تا این کلیپ ساخته شود.

درباره موسیقی هم قبلا نوشته بودم.

تنها جای افسوس اینکه سایت یوتیوب، برای حفظ حقوق معنوی تولید کننده و ناشر موسیقی، امکان تماشای کلیپ در خارج از اروپا و آمریکا را نمی دهد.



پر زحمت بود، اما یاد گرفتم که چطور می توان به لطف تدوین از تصاویر بی معنی ترین حرکات افراد سوء استفاده کرد و لحظاتی هیجان انگیز ایجاد کرد!

و البته احترامی که برای تهیه کنندگان برنامه های تلویزیونی ورزشی در آمریکا داشتم (بخصوص آنها که ویدئوهای تبلیغاتی مسابقات و شو های ورزشی را تهیه می کنند) ده چندان شد.

پنجشنبه ۱۶ دسامبر ۲۰۱۰

مردی که سیاهی شراب را دلپذیر کرد

بزرگی به شهرت نیست؛ به حضوری قابل احساس است؛ اینکه وجود فرد تاثیری غیرقابل انکار در یک فرایند داشته باشد، اینکه به واسطه وجودش چیزی تغییر کند.

بزرگتر کسی است که نه با اسم، بلکه با تاثیر و عملش به یک فرایند معنا می دهد.

آنگونه که حضور و آهنگسازی ِ ببو والدس به داستان "چیکو و ریتا" معنا داد.


بعنوان یک اثر انیمیشن، شاید "چیکو و ریتا" برای بسیاری از منتقدان دوست داشتنی نباشد؛ تکنیک مورد استفاده برای اجرا، لزوما آن چیزی نیست که مخاطب امروز انیمیشن به آن عادت داشته باشد و بجز نحوه ارائه پرسپکتیو در مواقعی که دید بیننده از صحنه بطور پیوسته تغییر می کند (تیلت یا پن) از  نظر پیچیدگی حتی به اثری همچون شاهزاده و غورباقه هم نمی رسد.

اینکه داستان خیالی است یا واقعی هم پرسشی است که نه تنها مشخص نمی شود، بلکه به تصویر کشیدن بزرگانی همچون دیزی گیلسپی و چارلی پارکر تنها بر ابهامی بی دلیل می افزاید. تا انتها مشخص نیست که آیا ریتا، همان ریتا مونتانر است که ببو والدس در کاباره تروپیکانا با او کار کرد؟ و آیا اصلا داستان، داستان ببو والدس است؟ که والدس وقتی از صحنه موسیقی کنار رفت، در استکهلم ساکن بود و نه هاوانا، و اصلا برخلاف روایت فیلم، استرلا مورنته نبود که او را دوباره به صحنه بازگرداند.

اینکه چرا فیلم بین واقعیت و خیال غوطه ور است مشخص نیست؛ نه تنها والدس شخصیتی نیست که لزومی به پنهان کاری درباره عمر هنری او باشد، بلکه بعنوان یک اسطوره موسیقی و ستون موسیقی جز لاتین باید بیشتر و بیشتر از او گفته شود.

اما با وجود همه این موارد، فیلم، حداقل برای کسانی که با نام افرادی که در فیلم از آنها یاد می شود، یا کسانی که همچون ببو والدس به واقع در ساخت آن نقش داشته اند، آشنا هستند، فراموش نشدنی، شیرین، و احساس برانگیز است.


در واقع فیلم مدیون والدس است که در سرتاسر آن صدای برخورد انگشتانش با کلاویه های پیانو به گوش می رسد.

طبیعی است برای فیلمی با این شعار که "عشق تصنیفی فراموش ناشدنی است"، اوج، لحظه وصل است، اما برای من، اوج آنجا بود که "چیکو" (شخصیت اصلی فیلم که می توان او را متناظر با ببو والدس قلمداد کرد)، در روزهایی که عمرش به واکس زدن کفش در کنار خیابان می گذرد، دوباره راه به یک استودیوی موسیقی پیدا می کند و استرلا مورنته - که شیفته اوست - کنارش می نشیند و چیکو انگشتان بلند و کشیده اش را بر روی کلید ها می لغزاند و بانوی جوان فلامنکو، با صدای برنده اش بر روی زمینه نرمی که بر روی بوم صدا کشیده شده، نقش می کشد.

اوج، نقشی بود که به واسطه تمایز و تشابه همزمان زمینه های حسی دو هنرمند - یکی برگرفته از خاطرات خوش مشربی های شبهای آخر دهه 40 میلادی در هاوانا، و دیگری متعلق به ذات آتشین نوازندگان اندلس - تصویر شد.

حتی شاید بتوان گفت که سازندگان این روایت تصویری - آگاه از جایگاه مشروع و تثبیت شده ترکیب فلامنکو و جز ِ لاتین -  برای ایجاد این اوج سوء استفاده کردند.


اوجی است که از اولین نمونه های بارز و فراموش نشدنی آن، می توان به کار مشترک این نوازنده نازنین پیانو، و دیگو ال‌سیگالا، از طلایه داران پر انرژی جنبش فلامنکوی نوین، در اوایل هزاره جدید اشاره کرد.

نقطه مشترک این قطعه (که نسخه تصویری آن با نسخه صوتی متفاوت است) با قطعه اوج داستان ِ"چیکو و ریتا"، ببو والدس است؛ هنرمندی که اکنون، وجودش با 92 سال سن، برای من یادآور نور لرزان شمع هایی است که - چند سالی قبل تر- شبی تابستانی را، در پی هجوم سیاهی ِ شراب شیرازی که از بلاد شیلی آمده بود، در حضور این اصوات آسمانی دلپذیر کردند.

بی دلیل نیست که سازنده "چیکو و ریتا"، حاصل را - پیش از نمایش تیتراژ پایانی- به ببو والدس تقدیم می کند.

سه‌شنبه ۷ دسامبر ۲۰۱۰

اولین تلاش

این پست حاصل اولین تلاش من برای درک تصویر است.

با دوربین جیبی ساده ام (Cannon IXUS 85 IS) گرفته شده و الهام بخش آن، قطعه ای است که می توانید نسخه کامل آن را پایین ویدئو بشنوید.



سردرگم است، اما دوستش دارم. اولی است، حداقل امیدوارم که اولی باشد.

یکشنبه ۵ دسامبر ۲۰۱۰

یافتن ترس خفیه در خشم

ترس لایه زیرین خشم است،

گرچه شیوه ابراز خشم چنان تاثیرگذار است که ردیابی ترس در ورای آن تقریبا ناممکن می شود.

اما از دید هنرمند، تفاوتی بنیادی بیان ترس را دشوارتر از بیان خشم می سازد: اینکه ترس احساس است و خشم حاصل استنتاج و تصمیم گیری، هرچند ناخودآگاه.

ترس زمینه است و خشم، حاصل.

به تصویر کشیدن یا تفسیر کردن حاصل خشم در هیچ رسانه ای مشکل نیست، اما موفقیت در مجسم کردن آنچه به خشم می انجامد آنچنان نادر است که مطمئنا تحسین را در پی خواهد داشت.


از یافته های سام فرزانه است که لطافتش را دید؛ گرچه جنونش تا چندی بعد، حداقل برای من، پنهان مانده بود.

این بانوی کره ای صدایی دارد به لطافت پوست هلو، البته تیزی صدایش در هنگام بر زبان آوردن کلماتی که با حروف صدادار آغاز می شوند، یا صدای مرطوب جدا شدن لبهایش در هنگام بیان کلماتی که با حروفی همچون "ب" یا "پ" آغاز می شوند، نحوه بیانی بسیار شیرین و شنیدنی به او داده.

بسیاری از قطعاتش آلبوم مشهور "آنسوی آسمان میسوری" اثر مشترک چارلی هیدن و پت متنی را به ذهن می آورد.

توجه من را این قطعه جلب کرد و برداشت شفافی که این هنرمند از پیام اصلی تصنیف کلاسیک Enter Sandman گروه متالیکا داشت؛ برداشتی که اگر نگوییم "نشان داد این گروه باسابقه در بیان مضمون واقعی قطعه ناموفق بوده"، باید اذعان کرد که نشان داد پیام اصلی تا چه اندازه تاثیر گذارتر می تواند باشد.

برداشت تازه، مهمترین و کلیدی ترین آکوردها و ملودی ها را نگه داشته. به دور از فضای مصنوعی افکت های اعمال شده بر روی گیتار الکتریک، تاکید به شعر منتقل می شود و کلماتی که در ذات خود وحشت از موجودی ناشناخته و آنچه او قادر به انجامش است، را توصیف می کنند.

بر خلاف قطعه اصلی، اوج جایی نیست که گوینده دعای قبل از خواب را می خواند، بلکه پیش از آن، در ثانیه های آغازین دقیقه سوم است که اگر تا اینجا شعر و بالا و پایین رفتن حجم صدای گیتار و خواننده هم مخاطب را تحت تاثیر قرار نداده بود، تغییر ناگهانی در کیفیت صدای خواننده فضایی آکنده از نگرانی و وحشت ایجاد می کند.

بانویی که لطافت صدایش بچه گنجشک ها را هم به خواب می برد، در یک لحظه صدا را تا مرز آسیب زدن به تارهای حنجره باز می کند، با جنونی که مشابه آن در آثار دایماندا گالاس شنیده می شد و امضاء اسطوره مشوشی چون فرانک زاپا را برخورد دارد.



نشان می دهد که چگونه آن بزرگان موسیقی متال، پیام وحشت تصنیف را در میان لحن پر انرژی و خشم آلودشان گم کردند.

نشان می دهد که ترس چگونه می تواند در لفافه خشم گم شود

و اینکه ترس تا چه حد خشم است.

جمعه ۳ دسامبر ۲۰۱۰

تعظیم به امیروفسکی

این وبلاگ را "امیروفسکی" آزاد کرد!