پنجشنبه ۱۰ فوریهٔ ۲۰۱۱

مرگ بر متوسط!

عادل شایگان، دوست عزیزم، جمله ای تکان دهنده دارد.
او -به درستی- می گوید: "متوسط مهوع است."

متوسط به "قابل قبول" بودن راضی است.
متوسط به شباهت به دیگران تن می دهد،
شیفته همرنگ جماعت بودن است.
متوسط شاخص فقدان خلاقیت است،
نماد تنبلی است،
معیار بی هویتی است.

متوسط حق ِ وجود ندارد،
اگر هم فضا اشغال کرده،
بر آنهاست که ارزش انسانیت را درک می کنند،
تا فضا را "بازیافت" نمایند.

متوسط مهوع است،
باید زدوده شود.


این گروه ایسلندی هویتی غیرقابل انکار دارد، و وجودی غیرقابل چشم پوشی، با صدایی که در میان اصوات میلیاردها ساکن این کره، براحتی قابل تشخیص است.

آنچه Apparat Organ Quartet را متفاوت می سازد، غریزه ای است در وجود آنها که وادارشان می کند صدا را، هر چه که هست، در دست بگیرند، به شکل جسمی نافذ درش آورند، به آن هویتی تهاجمی دهند، و با تمام وجود، با تمام توان، با هر آنچه انرژی در بدن دارند، به سمت مخاطب -شاید به قصد بریدن و مثله کردن شنونده- پرتاب کند.

آن خوانندگان عرصه راک را به ذهن می آورند که روی صحنه، در حالی که بی خود شده اند، ریه های خود را به قصد کشیدن بلندترین فریاد از آخرین ذرات هوا خالی می کنند، به زانو می افتند، ضجه می زنند و می لرزند و قطرات بذاق با ایجاد هر صدا و در حین بیان هر کلمه از میان لبهایشان به بیرون پرتاب می شود.

- آنجا که باب گلدوف در "دیوار" اشیاء اتاق را از پنجره به بیرون پرتاب می کند و مستاصل، فریاد می کشد، تا سطح انرژی بدنش به صفر تقلیل می یابد.

ابزارشان جز امواج مثلثی و مربعی نیست؛ به دور از کراهت اصوات نمونه برداری شده و ترکیبی، و دون طبعی فرایند مدرن تلطیف صدای سازها توسط سینتی سایزر.

در واقع مایه کارشان همان چیزی است که Kraftwerk به کار گرفت، گرچه حاصل کار آن گروه تاریخ ساز، حتی بهترینهایش، دربرابر قطعاتی اینچنین، رقت بار است.

ذات وجودشان با Kraftwerk به همان اندازه متفاوت است که Depeche Mode از Erasure بود.

جالب آنکه ملودی ها، ملودی های منحصر به فردی نیستند و تاثیرگذاری اثر -شاید حتی- بیشتر از آنکه مدیون محتوی باشد، وامدار فرم است.

معجزه، معجزه نحوه بیان است؛ اینکه سازها با چه خشونتی فریاد می کشند و با فشار تمام دارایی سمعی خود را به فضای بیرون ساز تحمیل می کنند.



Apparat Organ Quartet - Síríus Alfa from Pólýfónía

وقتی از ۱:۱۵ ثانیه ضربات منظم درام آغاز می شود، تصویر لوکوموتیوی ترمز بریده شکل می گیرد؛ لوکوموتیوی که هر چهار میزان به چهار میزان، بیشتر و بیشتر نشان می دهد که ده ها تن فولاد سرعت گرفته، چگونه نیروی مخربی است.

لوکوموتیوی که هر چه جلوتر می رود، موانعی بزرگتر را منهدم می کند و وجودش سهمگین تر می نماید.

تا آنجا که پس از محقق کردن تباهی، بی رمق از حرکت باز می ایستد و یادآوری می کند که فولاد ظرفیتی برای نگهداری خشم ندارد؛ خشم با ضربه ابراز می شود.

این فولاد، آن لوکوموتیو، و آن ضربات، تصویری هستند که ذهن هایی خلاق و رها ایجاد کرده اند؛ ذهن هایی که ابراز محتویاتشان "متوسط" را می زداید،

آنگونه که لوکوموتیو با موانع پیش رویش می کند.